می خواهم از تو بگویم
بی آن که در جستجوی قافیه باشم
و بی آن که حتی در جستجوی واژه ها باشم
از تو که عاشقانه دوستت دارم و می دانم که دوستم داری
با ساده ترین کلمات
همراه با همین اشکی که دارد می غلتد و فرو می افتد
می خواهم بگویم دوستت دارم
امشب نه می خواهم برایت از آسمان خورشید بیاورم
نه می خواهم ستاره ها را برایت بچینم
و نه می خواهم به شهر آرزوها و رؤیاها بروم
فقط ساده و با صداقت
همراه با شاهدی صادق
از اعماق جانی سوخته
با چشمانی بارانی
و می خواهم بگویم این نه سخنی است که تنها بر زبان آید
من تقدس عشقت را
بر کرامت وجودم نشانده ام
و اگر سراسر وجودم زبان باشد
یکسره خواهد گفت:
دوســــتـــت دارم
کاش پیش من بودی
کاش دستانت در دستانم بود
و لطافت هزار ابر سپید بهاری را
در دست داشتم
و در اوج خوش بختی پرواز می کردم
کاش می توانستم به چشمانت نگاه کنم
و با هر نگاه من
هزار هزار واژه ناگفته عشق را
به یک باره به سوی تو روان می کردم
و با هر نگاه تو
شادی در چشمان من می جوشید
کاش می توانستم صدای گرم تو را بشنوم
تا چون آبشاری از نغمه های روح انگیز
بر عمق جانم جاری گردد
و همه غم های فراق را بزداید
من با گرمای عشق تو زنده ام
چه زیباست
که تو تنها نیاز من باشی
و چه عاشقانه است
که تو تنها آرزویم باشی
و چه رؤیایی است
این لحظه های ناب عاشقی
و من همه زیبایی عاشقانه و رؤیایی را با فقط تو حس می کنم
و اگر غروری در من هست غرور عشق به توست
یک دنیا حرف برای تو دارم ، یک دنیا پر از حرفهای نگفته، یک دنیا پر از بغض های نشکفته. با
منی ، هر جا و اینک آمده ام تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگی ام باشی!
دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است . صدایی نیست ، مأوایی نیست ، حتی سایبان
روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست.
من آمده ام! اینجا ، کنار دلواپسی های شبانه ات، کنار شعله ور شدن شمع وجودت ،اما نمی
دانم چرا دلم آرام نمی گیرد...
دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته، با تمام وجود تو را می خوانم ؛ از تو چیزی نمی خواهم
جز دریای بی ساحل وجودت را، جز دستهای مهربانت را، جز نگاه آرامت را که دیرزمانی است
در سیل باد بی وفای زمانه گم کرده ام.
هر شب حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم، وجودت را با تمام هستی باقیمانده در
نهانخانه قلبم نهان می کنم ، چشم هایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلک
های بسته ام حک کنم ، اما باز هم جای تو خالی است... .
شاید اگر جای تو بودم ؛ کمی، فقط کمی برای مرگ تدریجی نیلوفرهای خاطره اشک می
ریختم ، شاید اگر جای تو بودم ؛ طاقت دیدن چشم های خیره و خسته ات را نداشتم، شاید اگر
جای تو بودم؛ بلور بغضم را با تلنگری آسان می شکستم تا بدانی، تا بدانی که چقدر دوستت
دارم...
روزی صد بار با هم خداحافظی کردیم اما افسوس معنای خداحافظی را زمانی فهمیدم که تو
را به خدا سپردم!
این بار به دیدنت آمده ام ، برایت گلاب آورده ام ، دستهایم تنها سنگ سردِ خانه ات را احساس
می کنند اما بدان یاس های سپید احساسمان هنوز گرم گرم اند
گاهی با خود میاندیشم که نکند حتی ذرهای از وجودم یا سلولی از قلبم یا یک نفس از عمرم
بدون عشق تو بگذرد و من شرمنده عشق شوم و حتی نگران میشوم و چشمانم بر آن
لحظه هولناک میگرید.
میدانی محبوب من؟ دلم میخواهد که در عشق تو چنان باشم که داستانهای عاشقانه
شرمنده باشند و بلندای عشق تو در جانم بر اوج آسمان نیز فخر فروشد و میخواهم که اگر
هر زندگی باید به رنگی باشد، رنگ من، عشق تو باشد و اگر هر جانی را باید عطری باشد، جان
من فقط بوی محبت تو را دهد.
شاهد نیکو خصال خورشید وش من! زیر باران که راه میروم آن چنان که رسم مردمان روزگار
است طراوت عشق تو را به باران مانند میکنم ولی زود از گفتار خود شرمم میآید و با خود
میگویم کدام باران میتواند نماینده طروات و شادابی عشق به تو باشد؟ اگر قیاسی شاید و
باید، باران را بایست با عشق سنجید. و اگر در شبی صاف، ستارههای آسمان را مینگرم و دل
به خیال عشق میسپارم، رؤیاهای کودکانهام مرا به دنبال یافتن آن ستاره پرنوری که تو را
میماند، ترغیب میکند اما عشق مواج و خروشان کجا و سوسوی ستارهای در آسمان هر
چقدر هم که زیبا باشد کجا؟
من را برای عشق به تو و ماندگاری بر آن و فرونی آن در هر لحظه و زمانی، هزار هزار دلیل
است و از آن میان یکی آن است که جان و روح و دلم تشنه عشق توست و این آتش درونی
را جز آب گوارای عشق تو درمانی نیست.
تا ابد در جان شیفته و مشتاق من خواهی ماند و ترانههای جان من همگی نغمههای عشق
توست.
ماه من تو مرا داری و من هر شب و روز آرزویم همه خوشبختی توست
وقتی تو نیستی، چه انتظاری از جان هست؟ وقتی تو نیستی، از هستی عاشق چه میماند؟
بی تو چگونه آهنگ فرسودن جان را کند کنم و درد فراق را درمان؟ بسیار بوده است که من
هجران را با خیال روی تو درمان کرده ام ولی تا کجا می شود چنین کرد؟ چگونه قلب عاشق
را می توان با خیال روی یار آرام نگه داشت؟ نفسی را که از هجر یار به شماره میافتد با چه
دارو و درمانی میشود دوباره بازگرداند؟
من بی تو فقط تکرار مداوم دیروزم. دل مرده و کهنه تر از هر روز دیگر. بی تو سراپا غم هستم.
پر از اندوه. انباشته از درد. یک تکه چوب خشک بی ثمر. یک برگ که زیر پای عابران بی تفاوت
خرد می شود. یک ذره غبار که با هر بادی جا به جا می شود.
بی تو نه شاپرک زیباست نه پرستوها خبری برای گفتن دارند. وقتی نیستی، نه باران را صفایی
است نه آسمان را. وقتی نباشی شادی نیز غمگین است و آسایش، دردناک. بی تو گل
هست اما گل نیست، دل میتپد اما دردمندانه و بی قرار. بی تو پرنده خیال آن قدر خود را به
قفس تنگ اندیشه میکوبد که زخمی و بال شکسته، جان دادن آغاز میکند. بی تو همه چیز
تاریک تر از زندان سکندر است. تو که نباشی زندگان هستند اما زندگی نیست. بی تو همه چیز
منجمد میشود حتی زمان هم میمیرد. شعرها و ترانهها بی تو بر لبها میخشکد و لبها
دیگر حرفی برای گفتن ندارند و حرفها معنایی ندارند و معانی خود را به ریشخند میگیرند.
همیشه به من گرمای عشق نثار کن که عاشق دلباختهی بی قرار و مشتاقت، جانش رهین
مهر توست و بی عشق تو زمستانیتر از باغ سرما زده خشکی خواهد بود که امیدی به آبادی
ندارد و آوارهتر از بادی که هیچ سرزمینی او را قرار نخواهد بود.
همیشه به من گرمای عشق نثار کن که بی تو وعشق تو میمیرم.
در این غروب پر از دلتنگی که خورشید اندک اندک در پشت کوه ها به خواب می رود و آسمان
آبی، قیرگون و دل گرفته می شود، من هوای تو را در سر دارم و دلم هوایت را کرده است.
در این خلوت غریب عاشقانه، که چشمانم از دلتنگی، خیس خیس است و نگاهم محتاج
چشمان تو و دستانم نیازمند دستان مهربان تو هست و آرزوی شانه های مهربانت را می کنم،
دلم هوای تو را کرده است .....
در این لحظه های نفس گیر و کوبنده، که هزار هزار سپاه تنهایی سر به سوی قلب پر از درد
من گذاشته است و بغضی بزرگ در گلویم نشسته است ، دلم هوای تو را کرده است ...
ببین! نگین قلبم تویی. ستاره قلبم تویی. خورشید وجودم تویی. روشنایی روح و روانم تویی.
دل من هوای تو را دارد ...
ثانیه ها کند و بی پایان است و من و در حالی که تنها در گوشه ای نشسته و سرم را بر پاهای
خود گذاشته ام، و ندای قلبم را می شنوم که بی وقفه تو را فریاد می کنند
هوای تو را در سر دارم....
تو و یاد تو، حضور تو و رؤیای تو، حس تو و لمس تو، دلم را به حال و هوای دیگری می برد،
حال و هوایی که یقین دارم زمینی نیست، عاشقانه و آسمانی، عرشی و در اوج است، دلم
هوای تو را دارد؛ تو را می خواهم، کاش بودی؛ کاش آرامش جان بی قرارم بودی، کاش با
حضورت به من لبخند می زدی، کاش اشک دلتنگی من به اشک شوق بدل می شد، کاش
جای خالی ات با حضور گرم و جانبخشت پر می شد. کاش می آمدی و کویر دلم با گل های
بهاری چشمانت، گرمای طاقت فرسای غربت با نسیم فرحبخش مویت، تشنگی کشنده
هجران با گوارایی لبخندت و تلخی ذائقه عاشق دردمند با شیرینی لبانت درمان می شد.
تو خود خوب می دانی که هیچ چیز و هیچ کس جای تو را نمی گیرد. دل هوای تو دارد...
مـــهربــــانـــــم..ای خـــــــوب
یاد قلبت باشد..یک نفر هست که اینجا بین آدم هایی که همه سرد و غریبند با تو تک و تنها
به تو می اندیشد و کمی دلش از دوری تو دلگیر است
یاد قلبت باشد..یک نفر هست که چشمش به رهت دوخته بر در مانده و شب و روز دعایش
اینست:زیر این سقف بلند هر کجایی هستی به سلامت باشی و دلت همواره محو شادی
و تبسم باشد
یاد قلبت باشد یک نفر هست که دنیایش را همه هستی و رویایش را به شکوفایی احساس
تو پیوند زده و دلش میخواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد
مـــهربــــانـــــم..ای یــــــار
یاد قلبت باشد یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است و به یادت هر صبح گونه
سبز اقاقی ها را از ته قلب و دلش می بوسد...
پ.ن: وبلاگ فریاد عشق یک ساله شد.از تمامی دوستان خویم که توی این یک سال همراهم
بودن ممنونم..امیدوارم منو تنها نزارین..
تلاش بیهوده ایست تو را از خود داشتن
تلاشی بیهوده....
مثل دست و پا زدن در مرداب
مثل بیداری بعد از مرگ
تلاشی بیهوده مثل روبوسی ماه با خورشید
مثل فشردن دستهای روشنایی
من در نهایت حوصله نشسته ام تا تو به خود آیی و مرا طلب کنی
جستجو کن مرا که من در یک قدمی تو ایستاده ام
نگاه کن..از ورای نیستی تا نبض هستی در کنار تو ایستاده ام
از آن سوی سرزمین نامعلوم تا این سوی دشت آشکار درکنار تو ایستاده ام
به کجا می روی که در انتهای راه کسی جز من در انتظارت نیست
سبز و سرشار در کنار تو ایستاده ام و سایه ای نیستم از خاطری دور
تمام شب در انتظار طلوع خورشید ذرات تاریکی را شمردم
تا به من بگوید با عشق تو چه باید کرد و بهای با تو بودن چیست
که دل بریدن جواب حل این معما نمی باشد
و از خود گذشتن اتفاق دیرینه ایست
تلاش بیهوده ایست تو را از خود داشتن....
خدایا ! دلم باز امشب گرفته
بیا تا کمی با تو صحبت کنم
بیا تا دل کوچکم را
خدایا فقط با تو قسمت کنم***
خدایا بیا پشت آن پنجره
که وا می شود رو به سوی دلم
بیا،پرده ها را کناری بزن
که نورت بتابد به روی دلم
***
خدایا کمک کن به من
نردبانی بسازم
و با آن بیایم به شهر فرشته
همان شهر دوری که بر سردر آن
کسی اسم رمز شما را نوشته
خدایا کمک کن
که پروانه شعر من جان بگیرد
کمی هم به فکر دلم باش
مبادا بمیرد
خدایا دلم را
که هر شب نفس می کشد در هوایت
اگرچه شکسته
شبی می فرستم برایت
خدایا
زندگی سرشار از هزاران نگرانی ست
و ذهن از یک فکر به سوی فکری دیگر پرواز می کند
در میان چنین هیاهویی
شنیدن ندای خاموشی که در قلب
با من سخن می گوید دشوار است
مرا موهبت آن بخش
که ذهنم در کشاکش این غوغای روزمره
بر تو متمرکز باشد
و هر روز دقایقی با تو ارتباط برقرار کنم
بادا که چنان متبرکم گردانی
که ندای تو را بشنوم
و سیمای تو را که پر از لطف و زیبایی است
به چشم دل مشاهده کنم
کوله بار عشق تو را من میگذارم بر زمین
بار عشق تو بر دوش کشیدن سنگین است.جان فرساست
در زیر این کوله بار سنگین شکسته ام.خسته ام
و خستگی روحم از صبوری عشقم بزرگتر است
عشق تو گردبادیست .من تکیه بر باد داده ام....
در گلویم آنچنان بغضی نشسته که هیچ گریه ای از سر بازش نمیکند
روبروی دری گشوده به ناکجایی نشسته ام.....
تمام زندگیم چون آینه ای در دستم میشکند
و این گونه است که زندگی میگذرد
در هر گذری چاهی در کمین و بدنبال آن افتادنی سنگین
چگونه زیستم این همه درد را
و چگونه بر دوش کشیدم بار سنگین تحمل را
عشق تو گردبادیست. من تکیه بر باد داده ام....
من به استواری یک کوه اما شکستنی همچون بغض
من تابش خورشید گرفتار نفس ظلمت
من به پهنای آسمان اما در تنگی یک قفس
من در سنگینی یک فاجعه اما سبکبال چون لبخند
حس سبز جوانی در برگریز خزان.......
گاه از پشت نفسهای اژدهای وحشت از بطن نا سرانجامی می وزد
سلام به دوستان خوبمپـــــریـــا هـــستم از مــــهــــابـــــادامیدوارم که لحظه های خوبی رو تو وبم بگذرونیدخوشحال میشم با نظراتون به ارتقای کمی و کیفی وبلاگم کمک کنیددوستدار شما: پــــــریـــــــا~~~~~~~~~~~~~تقدیم به انان که با آوازه عشق آشنایی دارندوبه انسانهای دیگراحترام میگذارند ودوست داشتن و مهرورزیدن راگناه نمیشمارند و عشق راستین را بااعماق وجود پذیرفته اندخلاصه پیش کش به تمام شیفتگان و دلسوختگانسلام اغازهراشنایی...